Wednesday, December 28, 2005

در آستانه

در شبی زمستانی، و در زیر بارش منقطع دانه های درشت برف، پیرمرد سپیدمویِ سرخ جامه، با کلاه بلند و آویزانش و انبانی پر ازسوغات، بر بالین کودکان هم کیش اش حاضر شد و با آنانی که در آن شب مقدس در کنار پدرها و مادرهایشان به شکرگزاری پرداخته بودند، از راز دانه ای سپید برف سخن گفت و از افزوده شدن سالی نو، به سالیان عمر مسیح خبر داد. دو هزار و پنج سال از سالروز تولد او گذشت.

تعطیلات کریسمس و سال نو میلادی مدتی است که آغاز شده. اگر چه که نمی توانم شور و شوق نهفته ی مردم در این روزها را -بخاطر تفاوت فرهنگی ام با آنها- بخوبی درک کنم، اما هیجان عمومی و حس جاری شان را لمس می کنم و از نشانه های موجود در رفتارشان، از خریدهای ویژه عیدی شان، از بازارهای متراکم پر از جمعیت شان، از تبریک گفتن های کوچه و خیابان شان، از لبخندهایی که بر لبهاهاشان و تزئیناتی که بر گذرهاشان نقش بسته، از برنامه های مخصوص تلویزیونی شان، از همه و همه اینها به وجود اتفاقی بزرگ در دلهایشان پی می برم. اتفاق بزرگی که برای ما در اسپند ماه آغاز و به نوروز ختم می شود، برای عده ای هم اکنون در حال روی دادن است.

اتفاق بزرگ مردم تا دو سه روز دیگر ادامه خواهد داشت. در آستانه به تماشا باید نشست