Saturday, December 23, 2006

Fifteen Minutes of Fame

کمی بیش از یک سال است که نوشتن در اینجا را شروع کرده‌ام. وقتی به نتیجه‌ی این یک سال نگاه می‌کنم چیز زیادی پیدا نمی‌کنم، فقط یاد نقل قولی از اندی وارهول می‌افتم که طبق آن، در دهه‌ی شصت میلادی از حق عموم برای کسب "15 دقیقه شهرت جهانی" در آینده سخن گفته بود. حالا در آستانه سال 2007 میلادی، با رواج وبلاگ‌نویسی و به وجود آمدن شخصیت مجازی افراد در فضای اینترنت با گستره‌ی جهانی، پیش‌بینی وارهول به واقعیت نزدیک‌تر شده است. می‌ماند مانع نسبتاً مرتفعی بر سر راه به نام زبان که باید به فکر پریدن از روی آن باشیم – یا حداقل باشم.

Saturday, December 02, 2006

Hot & Cool Architecture

از منظر تقسیم‌بندی‌های رسانه‌ای مک‌لوهان، معماری نیز قابل تفکیک به دوگونه سرد و گرم است. برای رسانه‌ی معماری مخاطبانی در نظر می‌گیریم و با بررسی رابطه موجود میان این مخاطبان و شخص معمار به عنوان صاحب رسانه‌ی معماری، به گرمی و سردی این رسانه پی خواهیم برد.

نمونه‌ی بارز «معماری سرد» به عنوان مثال در کارهای رِم کول‌هاوس قابل پیگیری است. جایی که معماری بیشتر به شکل (Shape) نزدیک می‌شود و در مقابل پیتر آیزنمن با ارائه کارهایی بر مبنای فرم (Form) «معماری گرم» را به ما معرفی می‌کند.

بنابراین شکل‌گرایی و فرم‌گرایی به‌ترتیب یکی از ویژگی‌های معماری سرد و گرم هستند. معمار شکل‌گرا با طرح خود و ارائه داده‌های کمتر در اثرش، امکان مشارکت و تبادل نظر با مخاطب یا مصرف‌کننده معماری خود را مهیا می‌کند. در مقابل معمار فرم‌گرا با ارائه اثری فرمال و تمام‌ و کمال‌گویی جزئیات شکلی، راه را بر گفتگوی دو جانبه میان طراح و مخاطب اثر مسدود و رابطه‌ای یکجانبه از سوی خود به سمت مخاطب برقرار می‌کند.

به دو تصویر زیر نگاه کنیم. ما به عنوان مخاطب، در مورد کدام یک از این دو اثر بیشتر می‌توانیم با شخص معمار به گفتگوی دوجانبه بنشینیم؟

برج تلویزیوین مرکزی چین (CCTV) در پکن، اثر رم کول‌هاوس


برج معروف به خانه ماکس راین‌هارت (کارگردان تئاتر اتریشی) در برلین، اثر پیتر آیزنمن

Wednesday, November 15, 2006

The Medium is the Message

مارشال مک‌لوهان، نظریه‌پرداز ارتباطات در رسانه‌های جمعی، میان دوگونه مختلف از رسانه‌ها تمایز قائل می‌شود: «رسانه داغ» و «رسانه سرد».

رسانه داغ، اطلاعات فراوانی را به‌همراه جزئیات، غالباً بصورت یک‌سویه در اختیار مخاطب خود قرار می‌دهد. نوشته، الفبای صوتی، کتاب، عکس و رادیو رسانه‌هایی از این دست هستند.

در مقابل رسانه سرد، فاقد جزئیات اطلاعاتی است و داده‌های مختصری را به‌واسطه گوش یا چشم مخاطب به او منتقل و او را از امکان ترسیم تصویری قطعی و نهایی از موضوع مورد بحث محروم می‌کند. مثال‌های مک‌لوهان در این زمینه عبارتند از: تلفن، تلویزیون، کاریکاتور، خط هیروگلیف.

بدین‌ترتیب هر «رسانه داغی»، مجال مشارکت کمتری را در مقایسه با «رسانه سرد» برای همکاری و تبادل نظر در اختیار بیننده یا شنونده خود قرار می‌دهد. بدون شک یک سخنرانی یا یک کتاب امکان کمتری برای مشارکت در مقایسه با یک سمینار یا یک گفت‌وشنود به مخاطبان خود می‌دهند.

با درنظر گرفتن معماری به عنوان یک مدیوم، بحث داغی و سردی رسانه‌ای در معماری نیز قابل پی‌گیری خواهد بود. کافی‌ست معماری دو سبک مختلف، یا حتی معماری دو معمار مختلف را با هم مقایسه کنیم تا به نتایج هیجان‌انگیزی برسیم. نظری اگر دارید، بنویسید.

Sunday, November 12, 2006

Seraji

فرشید موسوی، آکادمی هنرهای زیبای وین را ترک و ریاست انستیتوی هنر و معماری این دانشگاه را به نسرین سراجی واگذار کرد.

نه فرشید موسوی مقیم وین بود و نه نسرین سراجی در این شهر سکونت دارد ولی جایگاه ویژه این دو زن ایرانی‌الاصل در عرصه حرفه‌ای و آکادمیک، مدیران اتریشی آکادمی هنر را بر آن داشته تا با توجه به وجهه بین‌المللی این دو معمار، از آنها برای ریاست و تدریس در آکادمی دعوت به عمل آورند.

هفته‌ی گذشته نسرین سراجی در شروع فعالیت دوباره خود در آکادمی، سخنرانی‌ای را با تشریح پروژه‌هایش در فرانسه ارائه کرد. حضور در این جلسه فرصت مغتنمی بود تا با کارهای او بیشتر آشنا شوم چرا که اینترنت چیز زیادی از او بازنمی‌گوید. سراجی همچون سلف خود، با زبان آلمانی آشنایی ندارد ولی با قدرت هر چه تمام‌تر به آلمانی‌زبانانِ دانشجو، معماری درس می‌دهد.

Saturday, November 04, 2006

رم کولهاوس در جایی گفته یا نوشته است:

"Where there is nothing everything is possible, where there is architecture nothing (more) is possible"

«هر جا چیزی (معماری) نباشد، هر چیزی ممکن است، و هرجا معماری باشد، چیز دیگری ممکن نیست».

برداشت اول:

معماری با آزادی در تعارض است و هر تصمیم معمارانه اقدامی در جهت محدودسازی آزادی به شمار می‌رود. پایتخت‌های اروپایی به دلیل دارا بودن معماری، عرصه را بر فعالیت‌های آزادانه تنگ کرده‌اند. شهرهای آتن، رم و پاریس به‌واسطه تاریخ و معماری تاریخی‌شان به زندانی برای شهروندان خود مبدل گرده‌اید در حالیکه آتلانتا،‌ بانکوک و لاگوس (نیجریه) بدون معماری، آزدای بیشتری در اخیتار ساکنان خود قرار می‌دهند‌.

برداشت دوم:

کولهاوس رندانه و عامدانه، از تعریف واژه "معماری" سرباز می‌زند. جمله‌ی قصار او بسان جملات سیاستمدارانی می‌ماند که در نطق‌های خود به‌گونه‌ای ناکافی و نابسنده سخن می‌گویند تا مخاطبان مختلف خود را با سلیقه‌های گوناگون راضی نگه دارند. به راستی مقصود کولهاوس از Architecture چیست؟ آیا او رسالت خود و همکارانش را در مقام یک معمار در تولید معماری طبق برداشت اول این نوشته به پرسش می‌گیرد یا سعی در قدرت‌نمایی و ارائه‌ی جایگاهی خداگونه‌ از توانایی معمارانی دارد، که عملاً با آفرینش‌های خود، هر چیزی را تحت‌الشعاع حضور خود قرار داده‌اند؟

راه بر تأویل‌های محتلف گشوده است. نظر شما چیست؟ یادمان باشد که کولهاوس نویسنده چیره‌دستی است و از متن‌هایش نباید به ساده‌گی گذر کرد.

شروع با بلاگر بتا

هر چه منتظر دعوت‌نامه‌ی گوگل ماندم تا من را به عنوان یکی از مشتریان سابق‌اش در بلاگر، به بلاگر بتا دعوت کند، به نتیجه‌ای نرسیدم. خودم دست به کار شدم و بدون تغییر نشانی، اسباب‌کشی کردم آمدم به بلاگر بتا. حالا کارم خیلی راحت‌تر شده و بهانه‌هایم برای ننوشتن کمتر. خانه‌ی جدید امتیازهای فراوانی دارد. حداقل وابستگی‌ام را به دانستن «زبان نشانه‌گذاری اَبَرمتن» برای نوشتن و تغییر اجزای صفحه کاهش داده است.
همه‌ی این تغییرات و افزوده شدن کامنت‌دانی هالوسکن، با کمک آقای Digizen مهیا شد. از او ممنونم.

Friday, September 29, 2006

پایان ِ نامه‌ی تکلیف؟

«اگر به ناگهان نباشم همه جا لابد هستم جايی همين دور و برها.» ه. گلشیری
مدتی‌ست که نیستم همه‌جا. چیزی در حد دو ماه. آمده‌ام «اینجا» برای به‌سرانجام رساندن تنها کاری که از هفت‌سالگی بدان اشتغال داشته‌ام. تحصیل. باید پرونده‌ای را که -البته با یکی دوسال ارفاق- نزدیک به بیست‌سال از گشوده شدنش می‌گذشت به ناگهان و در فرصتی محدود مختومه می‌کردم. دادگاهی برای بررسی پرونده‌‌ام در آخرین روز تابستان تشکیل جلسه داد و بعد از نشستی یک‌ساعته و کسب اطمینان از اینکه من در عمل به «تکالیف» کوتاهی نکرده‌ام، پرونده‌ را مختومه اعلام کرد. تحصیلِ تکلیفی‌ام در «اینجا» تمام شد.
حالا مشکلم این شده که وقتی بازگردم «آنجا»، دوباره پرونده مفتوح دیگری را در مقابل خواهم داشت و دوباره همان تکالیف و فراز و نشیب‌های قبلی برای مختومه کردن. عمل به تکالیف بخش جدایی‌ناپذیر از زندگی‌ام شده و ترجیح داده‌ام در برابر زور‌گوئی‌های مستبدانه‌اش سکوت اختیار کنم. فعلاً همین دور و برها هستم.

Saturday, August 05, 2006

Wednesday, August 02, 2006

هربرت بایر در باوهاوس

مدرسه باوهاوس نقش بسزایی در اعتلای هنرهای کاربردی در آلمان در سال‌های ابتدایی قرن بیستم داشته است. این تأثیر شاید در معماری با نقشی که این مدرسه در توسعه و رواج مدرنیسم بین‌المللی ارائه کرده، چشمگیرتر باشد اما تحولات جزئی‌تری نیز وجود دارند که توسط کارآموزان و استادان این مدرسه صنعتی-هنری بوجود آمده‌اند و کمتر مورد توجه قرار گرفته اند.
هربرت بایر، معمار و هنرمند اتریشی یکی از فارغ‌التحصیلان باوهاوس است که پس از انتقال این مدرسه از وایمار به دساو، به سمت سرپرستی کارگاه "چاپ و تبلیغات" درآمد. او در سال 1926 جایگزینی جدید برای الفبایی که تا آن زمان اساس تاریخی‌اش بر نگارش حروف لاتین بصورت بزرگ استوار بود، طراحی کرد و الفبای کوچک را وارد حیطه طراحی گرافیک کرد. الفبای پیشنهادی بایر موسوم به Universal Alphabet به شرح تصویر زیر بود.


تأثیری که بایر در طراحی پوسترهای مدرسه باوهاوس گذاشت، قابل توجه هستند. پوسترهای پیش از سال 1926 با حروف بزرگ و پوسترهای پس از آن با الفبای جدید بایر طراحی شدند. هربرت بایر در مورد حروف ابداعی‌اش می‌گوید: "حروف نیز باید همانند ماشین‌های مدرن، معماری و سینما، بیانی از زمانه معاصر باشند." تصاویر زیر بخشی از کارهای بایر در دوران مسئولیتش در باوهاوس را نمایش می دهند.


رویکرد بایر به حروف امروزه هم طرفداران فراوانی در میان دانشجویان معماری دارد و بسیاری از دانشجویان علیرغم الزام قواعد درست‌نویسی زبان آلمانی به نگارش حرف اول کلیه اسامی بصورت بزرگ، از حروف کوچک در ارائه طرح‌هایشان استفاده می‌کنند.

منبع: اینجا

Saturday, July 22, 2006

طراحی توموگرافیک

طبق تعریف ویکی‌پدیا، توموگرافی تصویرسازی از طریق ثبت برش‌های مختلف می‌باشد که کاربردهای ویژه‌ای در پزشکی، باستان‌شناسی، زیست‌شناسی، زمین‌شناسی و مهندسی مواد دارد.
در معماری نیز به تازه‌گی با به کار بردن شیوه‌های جدید در طراحی (طراحی توموگرافیک) تلاش می‌شود تا فرآیند یافتن فرم، با ثبت برش‌های مختلف از یک جسم در حال حرکت (مثلاً یک کاغذ در حال سقوط) در فواصل زمانی ثابت، حاصل شود. تصویر زیر برگرفته از فرم به دست آمده از همان کاغذ در حال سقوط است. در طنزی که در سریال سیمپسون‌ها برای معماری گری به کار رفته بود، تنها به آخرین برش زمانی و لحظه فرود آمدن کاغذ بر روی زمین توجه شده بود،‌ در حالیکه در طراحی توموگرافیک کل فرآیند سقوط – از شروع تا پایان – مورد نظر طراح است.


یک مثال ملموس از توموگرافی، سینما یا به عبارت بهتر تصاویر متحرک است که هر ثانیه آن بر مبنای استاندارد از حداقل 24 فریم تشکیل شده است.
طراحی توموگرافیک و توموگرافی در فیلم عنوان موضوعاتی هستند که Richard Fulton در پایان نامه معماری‌اش در دانشگاه فنی وین بدان پرداخته است.

Tuesday, July 04, 2006

اسکناس لوکوربوزیه

در پست قبلی به طرح‌های معماری بر روی اسکناس‌های یورو اشاره کرده بودم. به دنبال این مطلب، با طرح معماری دیگری بر روی یک اسکناس، اینبار در واحد پولی کشور سوئیس برخورد کردم که ذکر آن را در اینجا خالی از فایده نمی‌دانم.
سوئیسی‌ها به لوکوربوزیه، معمار بزرگ کشور خود می‌بالند. برای خیلی‌ها که تاکنون لوکوربوزیه را با ملیت فرانسوی می‌شناختند، دیدن تصویر او بر روی اسکناس‌های 10 فرانکی سوئیسی اندکی تعجب‌برانگیز است اما واقعیت این است که او علیرغم تمرکز فعالیت‌هایش در کشور فرانسه، یک سوئیسی به حساب می‌آید و تصویر او و آثارش بر روی اسکناس‌های 10 فرانکی این کشور، به همین خاطر و در ستایش او و تأثیرات غیرقابل انکارش بر معماری مدرن صورت گرفته است. بر روی اسکناس تصویر لوکوربوزیه را می‌بینم با همان عینک قاب مشکی آشنایش و در پشت اسکناس تصویری از نظام مدولاری که او برای طراحی معماری و اجزایش ابداع کرده است. در پس‌زمینه پشت اسکناس تصویری از نمای بنای دادگاه عالی چندیگر در هندوستان که بر مبنای همین تقسیمات مدولار طراحی شده نیز به چشم می‌آید.

لوکوربوزیه معماری است که کوشید تا به زبانی مدرن، نظامی ریاضی و برخاسته از تناسبات انسانی به معماری ببخشد. نظام مدولار ابداعی لوکوربوزیه بر دو مفهوم نسبت طلایی و دنباله اعداد فیبوناچی در ریاضیات استوار است و تشریح آن بصورت خلاصه چنین است:
لوکوربوزیه انسانی با قد 83/1 متر را در نظر گرفت و بر مبنای این ارتفاع استاندارد و قابلیت تقسیم‌بندی پیکر انسانها به فواصل مبتنی بر تناسبات طلایی، چهار نقطه از بدن انسان را به عنوان نقاطی که دارای تناسبات طلایی فیبوناچی در فواصل خود نسبت به یکدیگر هستند را معرفی کرد. چهار نقطه مذکور عبارتند از کف پا، ناف، نوک سر و نوک انگشتان دست در حال بلند کرده و این بدان معناست که بر مبنای این نظام "فاصله بین کف پا تا ناف" با مجموع "فاصله بین نوک انگشتان دست با نوک سر" با "فاصله بین نوک سر تا ناف" برابری می‌کند. (به تصویر پایین که در موره تکنیک وین از مدل واقعی طرح لوکوربوزیه گرفته شده، توجه کنید).
Le Modulor
پی‌نوشت: کوربو هنوز زنده است. گزارش تصویری از مراحل ساخت و تکمیل آخرین اثر او در شهر Firminy فرانسه به نام کلیسای St-Pierre را در اینجا دنبال کنید.

Saturday, June 17, 2006

تاریخ معماری اسکناسی

نمایش تاریخ معماری اروپا و سبک‌های هنری وابسته به آن، ایده اصلی در طراحی اسکناس‌های یورو – واحد پولی اروپای متحد – بوده است. دیگر خبری از رهبران سیاسی کشورها و چهره‌های این افراد بر روی اسکناس‌ها نیست و به جای آن هر اسکناس، یک سبک معماری را در قالب دو نمونه‌ی تصویری، که یکی در رو و دیگری در پشت اسکناس چاپ گردیده، معرفی می‌کند. تصویرسازی روی اسکناس دربرگیرنده سردر یا ورودی ساختمان‌ها در یک دوره خاص تاریخی‌ست و تصویرسازی پشت آن، نمونه‌ای از پل‌سازی را در همان دوره، نمایش می‌دهد.


نکته قابل توجه در تصاویر چاپی شده بر روی این اسکناس‌ها، تلاشی است که برای پرهیز از اشاره مستقیم به یک اثر معماری خاص صورت گرفته و در آن تنها به نمایش مؤلفه‌ها و اجزای ساختاری هر سبک – بصورت کلی – بسنده شده است. بنابراین ایتالیایی‌ها - که شکوه رنسانس اروپا را در مرزهای کشور خود تجربه کردنده‌اند - نمی‌توانند افتخار این دوران را به تنهایی به دوش بکشند و این دوره، به عنوان بخشی از تمدن تمامی کشورهایی که امروزه در قالب اتحادیه اروپایی در حال اتحاد با یکدیگر هستند، به رسمیت شناخته می‌شود. (به تصویر اسکناس50 یورویی دقت کنید)

Saturday, June 03, 2006

ساختمان هوشمند

پیشتر از فیلم متروپولیس نوشته بودم و چشم‌اندازی که این فیلم از شهر و اجتماع در سال 2026 ترسیم کرده است. در عرصه ادبیات، رمانی وجود دارد که توسط فیلیپ کر، نویسنده انگلیسی در سال 1995 به رشته تحریر درآمده و در آن با خیال‌پردازی به جنبه‌هایی از ساختمان هوشمند (Intelligent Building) آینده اشاره شده است. عنوان اصلی کتاب به انگلیسی Gridiron است که این عنوان در ترجمه آلمانی‌ به Game Over تغییر یافته است.


در زیر خلاصه داستان نقل می‌شود:

ریچارد ریچاردسون معماری‌ست که به کمک همکارانش، اولین برج ادرای هوشمند دنیا را به سفارش شرکت چینی Yu در لوس‌آنجلس طراحی و اجرا می‌کند. برای نگهداری از این برج، هیچ سرایدار و نگهبانی مورد نیاز نیست و فعالیت‌های مستخدمین و نظافت‌چیان با به کارگیری روبات‌های ویژه، مرتفع شده است. منشی پذیرش شرکت به دلیل ترس از اسارت توسط گروههای تروریستی، با یک هولوگرام در ورودی ساختمان جایگزین شده است. ارتباطات در داخل ساختمان از طریق شبکه اینترانت و در خارج از طریق پست الکترونیک و تلفن مهیا می‌شود و رویای منشی‌ها به واقعیت می‌پیوندد: حذف کامل کاغذ از ارتباطات اداری.

مسئولیت کنترل ساختمان - از آسانسورها تا توالت‌ها - بر عهده یک سوپرکامپیوتر به نام آبراهام است که طبقه چهارم فضای این برج را تماماً به خود اختصاص داده است. آبراهام اولین کامپیوتر هوشمند دنیاست که با ارجاع مستقیم به خود، قادر به بازنویسی الگوریتم‌های جدید منطبق با شرایط مختلف است.

چند روز پیش از تحویل نهایی برج، اولین مرگ مشکوک رخ می‌دهد: متخصص کامپیوتر این موسسه بی‌جان در مقابل نمایشگر کامپیوتر پیدا می‌شود. کارآگاهان از اداره پلیس جنایی لوس‌آنجلس برای انجام تحقیقات دعوت به همکاری می‌شوند اما قادر به پیدا کردن نشانی که بر قتل این فرد صحه بگذارد، نیستند. سرانجام کالبدشکافی مشخص می‌کند که مرگ در اثر حمله صرعی و احتمالاً در اثر تشعشات حاصل از صفحه نمایش کامپیوتر صورت گرفته است.

بعد از دومین مرگ مشکوک که در زیرزمین ساختمان روی می‌دهد، تدریجاً مواردی مشخص می‌شود که معمار برج – ریچارد ریچاردسون –هیچ محاسبه‌ای برای آن در طراحی ساختمان انجام نداده است. سیستم هدایت هوشمند ساختمان، از کنترل افرادی که آن را خلق کرده‌اند خارج ‌شده و با شناسایی این افراد به عنوان دشمن، سعی در نابودی آنها دارد.

پی‌نوشت‌ها:
سایت نویسنده
وبلاگ نویسنده

Sunday, May 21, 2006

روز معمار یا روز معماری؟

رای نامگذاری روزهای خاص در تقویم‌ کشورها، از عبارات مختلف و غیرهمسانی استفاده می‌شود. گاهی این تفاوت‌ عبارات در ظاهر کلمه صورت می‌گیرد و استعمال کلمات مختلف برای نامگذاری، تفاوتی در برداشتِ ما از مناسبت نامگذاری آن روز خاص ایجاد نمی‌کند. مثلاً از دو واژه متفاوت برای نامگذاری اول ماه مه، روز جهانی کارگر، در کشورهای انگلیسی زبان استفاده شده است: May day و Labor Day.

اما همین روز بخصوص در کشورهای آلمانی زبان، گاهاً با دو واژه‌ای‌ یاد می‌شوند که الزاماً از لحاظ معنایی دلالت بر مناسبتی یکسان ندارند. مسلماً Tag der Arbeit (روز کار) با Arbeitertag (روز کارگر) تفاوت عمده‌ای دارند ولی منظور گوینده از بیان هر دوی این عبارات همان اشاره به اول ماه مه است.

×××××

قرار است در ایران سوم اردیبهشت ماه به عنوان روز ملی "معمار" وارد تقویم رسمی کشور شود.

در کشور اتریش، روزهای 9 و 10 ژوئن سال جاری – بصورت غیر رسمی و خارج از مناسبت‌های تقویمی - به عنوان روزهای "معماری" نامگذاری شده است. تفاوتی که در بالا شرح آن رفت، اینجا نیز وجود دارد: روز "معمار" و روز "معماری".

"کشف معماری" شعاری‌ست که در روزهای معماری اتریش، دنبال می‌شود و در این 2 روز درب تمامی بناهای برگزیده، دفاتر و آتلیه‌های معماری طبق برنامه زمان‌بندی خاص و با هدایت تورهای رایگان، برای بازدید عموم گشوده می‌شود. این برنامه در روزهای غیرکاری آخرهفته برگزار می‌شود تا میزان مشارکت چه از جانب معماران و دانشجویان و چه از جانب علاقمندان افزوده گردد. شاید جشنواره معماری واژه گویاتری برای بیان این دو روز باشد چرا که در این روزها معماری همانند یک جشنواره فیلم به معرض نمایش عمومی گذاشته می‌شود.

×××××

- بالاخره روز معمار یا معماری؟
+ به نظرم روز معماری. چون قرار نیست در این روز فقط از عده‌ای قدرانی بشه. مهم اینه که در این روز فاصله بین هنر معماری و دوستداران هنر را کم کنیم و معماری را برای علاقمندانش نمایش بدیم. راستی، فکر کردی چرا شناخت خیلی از هنردوستان یا حتی همین معماران از معماری، تنها به نام بردن از اسم چندتا معمار خلاصه می‌شه؟ مثلاً خیلی‌ها به اسم، پیتر آیزنمن رو می‌شناسن، اما در مورد کارش و معماری‌ش کمترین اطلاعی ندارن؟
- اه حرف جالبی زدی، خود من هم مثل اینکه اینجوری‌ام. باهات موافقم، همون روز معماری باشه، بهتره.

Saturday, May 06, 2006

رقص فرد و جینجر

فرد آستایر Fred Astaire هنرپیشه، خواننده و رقصنده مشهور آمریکایی است. او به علت توانایی و مهارت بی‌‌نظیرش در رقص و اجرای نمایش‌های زنده بر روی صحنه برادوی و در فیلم‌های بلند سینمایی، تأثیر بسزایی در وارد کردن عنصر "رقص" به دنیای فیلم‌های موزیکال هالیوودی ایفا کرده است.

جینجر راجرز Ginger Rogers، هنرپیشه و رقصنده آمریکایی است که به عنوان زوج هنری در فیلم‌های متعددی که در دهه 1930 میلادی ساخته شدند، در کنار فِرِد آستایر ایفای نقش نموده است.

با موفقیتی که این زوج هنری از طریق نمایش "رقص" در بین مخاطبان فیلم‌های موزیکال از آن خود کردند امروزه از اصطلاح "فرد وجینجر" برای توصیف همکاری موفقیت‌آمیز یک زوج در رقص استفاده می‌شود.


موتیو "فرد و جینجر" با بیانی دیگر، در ساخت آثار هنری جدید مورد توجه قرار گرفت:

فدریکو فلینی کارگردان فقید ایتالیایی در سال 1986 فیلمی با عنوان "
فرد و جینجر" و با دست‌مایه قرار دادن زندگی واقعی این زوج ساخت.


فرانک گری معمار، ساختمان معروف به Dancing House را به سال 1995 در شهر پراگ طراحی کرد که در آن فرد و جینجر بر روی نمای خارجی ساختمان مشغول به رقص با یکدیگر دیده می‌شوند.

Sunday, April 30, 2006

فرانک گری در مجموعه تلویزیونی سیمپسون‌ها

فرانک گری به عنوان شخصیت کارتونی مهمان، در یکی از قسمت‌های مجموعه تلویزیونی سیمپسون‌ها با صدای اصلی خود، در مقام معماری که از او برای طراحی سالن کنسرت سپرینگ‌فیلد دعوت به همکاری می‌شود، ایفای نقش نموده است. با توجه به محتوا و مخاطبان این مجموعه پرطرفدار تلویزیونی در سرتاسر دنیا، باید فرانک گری را شناخته‌شده‌ترین معمار در عرصه فرهنگ عمومی دنیا دانست. طنزی که این برنامه از آن برای توصیف معماری فرانک گری استفاده می‌کند، شاید به نوعی تفسیری باشد از نگاه عموم مردم به جریان معماری معاصر که در نهایت معماری را به زندانی برای شهروندان مبدل می‌کند. از کنار این طنز نباید به آسانی گذر کرد. در زیر خلاصه داستان به همراه تصاویر متناسب با آن ارائه می‌شود:


فصل 16، اپیزود شماره 14
عنوان اصلی اپیزود:
"The Seven-Beer Snitch"


فرانک گری برای کنترل صندوق پستی از خانه‌ دکانستراکتیویستی مشهورش در سانتامونیکا خارج می‌شود.


در میان نامه‌ها، نامه‌ای از کمیته فرهنگی سپرینگ‌فیلد توجه او را به خود جلب می‌کند. با توجه به طرح تالار موسیقی والت دیسنی در لوس‌آنجلس، از او برای طراحی سالن کنسرت سپرینگ‌فیلد دعوت به همکاری شده است. گری از این پیشنهاد کاری چندان راضی به نظر نمی‌رسد، و به عنوان امتناع، نامه را مچاله کرده و آن را به گوشه‌ای پرتاب می‌کند.

جرقه لازم برای شروع کار در ذهن گری زده می‌شود. او از فرم کاغذ مچاله‌شده بر روی زمین، ایده اولیه طراحی پروژه را می‌یابد. "Frank Gehry, you've done it again!"


گری ماکتی از طرح خود را در شورای شهر سپرینگ‌فیلد ارائه می‌کند.


طرح جسورانه ارائه شده مورد توجه حاضران جلسه قرار می‌گیرد و همه برای احداث این پروژه به آن رأی مثبت می‌دهند.


عملیات ساختمان‌سازی شروع می‌شود و برخلاف انتظار چنین به نظر می‌آید که اسکلت ساختمان، از الگوی ساختمانی مرسوم با خطوط عمود بر هم پیروی می‌کند.


با ضربات محکم 2 جرثقیل، اسکلت از فرم قبلی خود خارج و به طرح مورد نظر گری نزدیک می‌شود.


و در نهایت فرم مورد نظر گری حاصل می‌شود.


و آقای معمار آن را تأیید می‌کند.


بعد از تکمیل ساخت، به دلیل خطوط نرم و منحنی‌های به کار رفته در طراحی، گری با جارو بچه‌هایی را که در حال اسکیت‌سواری بر روی سطوح این ساختمان هستند را از محل دور می‌کند.


روز افتتاحییه سالن کنسرت، با اجرای سمفونی پنجم بتهوون فرا می‌رسد.


طراحی داخلی سالن، یادآور فضای داخلی تالار موسیقی والت دیسنی در لوس‌آنجلس است. در شب افتتاحیه، افتضاح بزرگی به بار می‌آید، چرا که مردم سپرینگ‌فیلد - که رابطه چندان خوبی با موسیقی کلاسیک ندارند – تنها پس از شنیدن 4 نت از سمفونی پنجم بتهوون سالن را به نشانه اعتراض ترک می‌کنند.


شورای شهر، سالن موسیقی را به شخصی به نام آقای Burn می‌فروشد و او هم پس از انجام تغییرات لازم، آن را به زندان محلی تبدیل می‌کند.


و در نهایت تکمیل ساختمان زندان.
منبع تصاویر: وبلاگ David Teoh

Sunday, April 09, 2006

معماری: هنرِ زیبا / ناهنر کاربردی

مروری بر اندیشه‌های آدولف لوس درباره نسبت هنر و معماری

<<آیا چنین است که معماری یک خانه ارتباطی با هنر ندارد و معماری در زمره یکی از هنرها دسته‌بندی نمی‌شود؟ آری، چنین است. تنها بخش کوچکی از معماری به هنر تعلق دارد: بناهای آرامگاهی و بناهای یادمانی. هر بنای دیگری که در خدمتِ تحقق یک عملکرد باشد، از قلمرو هنر خارج می‌گردد.
[1]>>

آدولف لوس، منتقد جدی کاربردی نمودن هنرهاست. از منظر او هنری به نام هنرِ کاربردی
[2] وجود ندارد و هنرهای تجسمی همچون معماری، نقاشی، مجسمه‌سازی، گرافیک و سفال‌گری نیز، تا زمانی در قلمرو هنر جای می‌گیرند، که در مقام رفع نیازِ مادی مصرف‌کنندگان بر نیامده‌ باشند. بنابراین هنگامی که معماری برای رفعِ نیاز سرپناه عده‌ای مصرف‌‌کننده ساخته می‌شود، باید حساب آن را از هنر زیبا[3] جدا کرد.

<<برخلاف یک اثر هنری، که بایدی برای جلب نظر همگان ندارد، معماری یک خانه باید به به مذاق همه خوش آید. اثر هنری پدیده‌ای شخصی و متعلق به خود هنرمند است ولی خانه نه. اثر هنری بدون احساس نیازی به آن، پا به عرصه هستی می‌گذارد در حالیکه خانه، حاجت عده‌ای را مرتفع می‌سازد. اثر هنری به هیچکس پاسخگو نیست. خانه به همه. اثر هنری می‌خواهد خراشی بر پیکره‌ی رفاه و آسوده‌گی انسانها بیندازد ولی خانه باید در جهت تأمین این رفاه و آسوده‌گی خدمت کند. اثر هنری جسور و انقلابی است ولی خانه محافظه‌کار و کم جرأت. اثر هنری راههای جدید پیش پای آدمیان قرار می‌دهد و به آینده نظر دارد. خانه به اکنون فکر می‌کند.
[4]>>

به غیر از بحث فوق، لوس در مقاله‌ی بحث‌برانگیز مشهور دیگرش ، تحت عنوان "تزئین و جنایت
[5]"، بر حذف تزئینات و محوریت عملکرد در ساختمانها تأکید می‌کند. ساختمانهایی که به تعبیر او بدلیل دارا بودن کاربرد خاص، بعدِ وابسته به هنر خود را از دست داده‌اند و بنابراین افزودن تزئینات در آنها، معادل هدر دادن وقت، انرژی و همردیف جنایت خواهد بود. از نقطه نظر لوس، انسان مدرن تنها می‌تواند از طریق اتکا به هنرهای زیبا، هنر واقعی را متجلی کند و تلاش برای پیاده‌کردن تزئینات بر روی شی‌ءای مصرفی مانند یک ساختمان کاری مفرط و بدون توجیه عقلانی خواهد بود:

<<به راستی که رخدادهای مترقی در دنیای امروز هیچ ارتباطی با هنر ندارند. عمرِ دنیای غیرمتمدن که در آن آثار هنری و اشیاء مصرفی با یکدیگر آمیخته بودند، دیگر بسر آمده است.
[6]>>

تفکرات لوس در خانه‌ای که در میدان میشائیلر پلاتز وین به نام Looshaus طراحی کرده، به خوبی نمایان است. ساده‌گی و بی‌آرایشی نمای خارجی این ساختمان به حدی‌است که شهروندان وینی آنرا "خانه بدون ابرو
[7]" می‌نامند چرا که تزئینات گچ‌بری بالای پنجره‌ها، همگی جای خود را به ردیف منظم گلدان‌ها در پائین داده است. لوس با این اثر، خودش را بر مبنای نظریه‌اش به عنوان یک معمار – و نه یک هنرمند – معرفی می‌کند.

Looshaus و تمبر یادبود دولت اتریش، به مناسبت یکصد و بیست و پنجمین سال تولد آدولف لوس.



[1]"So hätte also das Haus nichts mit Kunst zu tun und wäre die Architektur nicht unter die Künste einzureihen? Es ist so. Nur ein ganz kleiner Teil der Architektur gehört der Kunst an: Das Grabmal und das Denkmal. Alles andere, was einem Zweck dient, ist aus dem reiche der Kunst auszuschließen." - 1910 in dem Essay: Architektur
[2] Angewandte Kunst, Applied Arts.
[3] Bildende Künste, Fine Arts.
[4]"Das Haus hat allen zu gefallen. Zum Unterschiede zum Kunstwerk, das niemandem zu gefallen hat. Das Kunstwerk ist eine Privatangelegenheit des Künstlers. Das Haus ist es nicht. Das Kunstwerk wird in die Welt gesetzt, ohne dass ein Bedürfnis dafür vorhanden wäre. Das Haus deckt ein Bedürfnis. Das Kunstwerk ist niemandem verantwortlich. Das Haus einem jedem. Das Kunstwerk will die Menschen aus ihrer Bequemlichkeit reißen. Das Haus hat der Bequemlichkeit zu dienen. Das Kunstwerk ist revolutionär, das Haus konservativ. Das Kunstwerk weist der Menschheit neue Wege und denkt an die Zukunft. Das Haus denkt an die Gegenwart." - 1910 in dem Essay: Architektur
[5] Ornament und Verbrechen (1908)
[6] Gewiss die kultivierten Erzeignisse unserer Zeit haben mit Kunst keinen Zusammenhang. Die barbarischen Zeiten, in denen Kunstwerke mit Gebrauchsgegenständen verquickt wurden, sind endgültig vorbei"
[7] Haus ohne Augenbrauen

Thursday, March 30, 2006

دسترسی برای همه

پاریس – شهر فرهنگ و مد – به موزه‌ها و نمایشگاههای بیشماری که در خود جای داده، مباهات می‌کند. افزودن موزه‌ای دیگر به گنجینه فعلی موجود دراین شهر شاید کار بیهوده‌ای به نظر برسد، اما در حقیقت انجام چنین کاری، امری بیهوده نیست! حداقل بیهوده‌گی این کار برای خیلی از افرادی که به دلیل معلولیت جسمی امکان دسترسی و بازدید از این گنجینه‌ها را ندارد، مصداق ندارد.

دنباله مطلب را اینجا بخوانید.

Monday, March 27, 2006

معماری، از ذهنیت تا عینیت

معماری مدیوم کم سرعت و کندی است. از زمان طراحی تا مرحله واقعیت‌بخشیدن به طرح، مدت زمان زیادی صرف اجرا و ساخت پروژه می‌شود. اما باید توجه داشته باشیم که در این بازه‌ی زمانی طولانی‌مدتِ اجرائی، تئوری پردازان هنری و تینک تانکهای (Think Tank) بزرگ معماری بیکار نمی‌نشینند و نظریات جدیدتری را بر مبنای ایده‌های تازه‌تر پی‌ریزی می‌کنند. نتیجه این تاخیر گریزناپذیر، در این جمله ساده خلاصه می‌شود: معماری ساخته شده، همواره یک یا چند گام از معماری‌ای که بر مبنای ایده‌های تازه، بر روی کاغذ طراحی شده، عقب‌تر است. مثالی ملموس از این گزاره را در شهر وین سراغ دارم: پروژه مسکونی خانم زاها حدید که در بستر کانالِ دانوب ساخته شده است.


اگرچه که پروژه بالا در سال 1995 و به زمان طراحی‌اش (تصویر بالا)، از طرحی تازه و باجسارت بر روی کاغذ برخوردار بود ولی به مرور زمان و پس از اتمام ساخت این خانه‌های مسکونی در سال 2005، حرف تازه‌ای در این پروژه برای ارائه وجود نداشت و سایر پروژه‌هایی که حدید در نقاط دیگر جهان، آنها را طراحی کرده بود، بر کار اجرا شده‌اش در وین برتری داشتند. بعلاوه بسیاری از خواسته‌های طرح نیز در مرحله اجرا نادیده گرفته شدند: نمای فلزی ساختمان توسط یک لایه رنگ ساده‌ی سفید رنگ جایگزین شد و آپارتمانهای مجللی که قرار بود برای شهروندان ساخته شوند جای خود را به مهمانسرایی کوچک دادند.

بر همین اساس، علیرغم اینکه پروژه فوق‌الذکر از منظر شهرداری و بسیاری از شهروندان وینی، کار جدیدی در عرصه ساخت و ساز شهر به شمار می‌رود و تبلیغات فراوانی هم در عرصه عمومی برای آن صورت گرفته، اما به یقین نمی‌توان جایگاه ویژه‌ای برای این اثر، در معماری در حال تغییر جهانی در نظر گرفت. البته در اتریش یا سایر پایتختهای اروپایی، به دلیل کمبود آثاری از این دست، این‌گونه ساختمانها می‌توانند تا مدتها مورد استناد قرار گیرن

Monday, March 20, 2006

عید شما مبارک

امسال پس از پارسال، دومین نوروزی خواهد بود که آنرا به دور از پدر، مادر و برادرم – بدور از ایران – جشن خواهم گرفت. تبریک نوروزی امسالم را با ارسال تصویر زیر برای همه ی آنانی که ای-میلی از آنها در دسترس داشتم، انجام دادم. ممنون از حسام.

سال نو بر همه انسانهایی که نوروز را جشن می گیرند مبارک.

این هم یک لینک نوروزی.

Thursday, March 09, 2006

به مناسبت هشتم مارس، روز جهانی زن

مطلبی، امروز در دانشگاه توجهم را به خود جلب کرد:
دانشگاه فنی وین، از تعداد زیادی سالن سخنرانی (Hörsaal) بزرگ و کوچک تشکیل شده است که از میان این تعداد، 22 سالن، به افتخار خدمات علمی دانشمندان و محققان کشور اتریش، به نام برخی از فرهیختگان برجسته این کشور نامگذاری شده است. جالب توجه این نکته است که از میان این 22 سالن و 22 دانشمندی که نامشان در سردر سالنها ثبت شده، فقط اسم یک زن به عنوان دانشمند زن به چشم می آید و این مسئله جالب تر خواهد شد وقتی بدانیم که این خانم دانشمند، نخستین معمارِ زن، در تاریخ معماری کشور اتریش می باشد.

ماندگاری نام خانم Margarete Schütte-Lihotzky بیشتر به خاطر تلاش و مبارزات پیگیری است که او برای برخورداری از تحصیل و حقوق مساوی با مردان در جامعه مردسالار آن دوران داشته. دورانی که همزمان با روزهای تلخی است که آتش جنگ جهانی اول در اروپا شعله ور بوده و تبعیض جنسیتی در آن به حدی بوده که تصور طراحی و ساخت یک خانه توسط یک معمار زن تقریباً امر ناممکنی به نظر می رسیده است. ورود مارگریت 19 ساله به دانشگاه، تنها پس از دریافت توصیه نامه ای از گوستاو کلیمت، نقاش مشهور میسر گردیده و او توانسته با دریافت این توصیه نامه در سال 1918 به عنوان نخستین زن در دانشگاه کاربردی وین به تحصیل معماری بپردازد.


اما فعالیتهای مارگریت در کار حرفه ایش نیز قابل توجه است. آلمان بعد از جنگ جهانی اول به شدت درگیر مشکل کمبود مسکن بود و مارگریت - که پس از اتمام تحصیل از وین به فرانکفورت مهاجرت کرده بود – نقشی مهمی در طراحی آپارتمانهای مسکونی در مقیاس بزرگ برای کارگران و اقشار کم درآمد صدمه دیده از جنگ داشت. در طراحی این آپارتمانها بود که آشپرخانه ها با تعریف امروزی ما از آنها متولد شدند و طرح "آشپزخانه فرانکفورتی" به نام مارگریت ثبت شد. "آشپزخانه فرانکفورتی" برش مهمی از تغییر در طراحی داخلی خانه ها را نشان می دهد، که طی آن الگوی جدید ساخت آشپزخانه توکار، به دنیای معماری مدرن معرفی گردید. الگویی که بعدها و حتی امروز به عنوان الگوی پذیرفته شده آشپزخانه، در خانه های مسکونی شهری از آنها استفاده می شود.

اما دنباله مشاهدات امروز: یک گروه طرفدار حقوق زنان ، اطلاعیه هایی را بر روی بوردهای مختلف در دانشگاه نصب کرده بود، و از این طریق ضمن انتقاد از بی عدالتی در استفاده نابرابر از نام نخبگان علمی زن و مرد درنامگذاری سالنهای سخنرانی، خواستار تغییرنام بعضی از سالن ها و استفاده برابر از نام زنان و مردان نخبه در نامگذاریهای جدید شده بود. شیوه جدید در دفاع از حقوق زنان!

Wednesday, March 08, 2006

گزارش آرونا

اخیراً مطلبی از من در سایت آرونا منتشر شده، که می توانید آن را در اینجا بخوانید. انتشار این مطلب، با راهنمایی و همکاری خانم الهام علوی زاده در ایران میسر شد که لازم می دانم از ایشان بخاطر ایجاد زمینه آشنایی و فرصتی که برای همکاری فراهم کردند، تشکر کنم.
پایگاه اطلاع رسانی معماری و شهرسازی ایران (آرونا) چند ماهی است که با همکاری گروهی متشکل از 50 معمار و دانشجوی معماری راه اندازی شده است و مطالب آن، اگر نه هر روز ولی تقریباً با سرعت قابل قبولی به روز رسانده می شود.

Saturday, March 04, 2006

لوگوی محبوب

تصاویر زیر، گویای کاربردهای عملی لوگوی بارکد (موضوع پست قبلی)، دراماکن عمومی شهری است.


Saturday, February 25, 2006

ایده بارکد در طراحی لوگوی اتحادیه اروپا

اتریش از ابتدای سال 2006 ریاست دوره ای اتحادیه اروپا به مدت 6 ماه بر عهده گرفته است و جالب است بدانید که در دوره مسئولیت این کشور، برای اولین بار از لوگوی طراحی شده "رِم کولهاس" و دفتر معماری "OMA" بطور رسمی در تبلیغات عمومی شهر و موسسات سیاسی استفاده شده است.

ایده اولیه این طرح، بر مبنای ایجاد یک زبان بصری خاص بین کشورهای عضو، در سال 2001 توسط کولهاوس ارائه شد و او سعی کرد با استفاده از ایده بارکدها تنوع رنگ و گوناگونی موجود در اروپای متحد را به کمک رنگهای اصلی پرچم هر کشور به تصویر بکشد. شاید تاکنون اروپا با رنگِ غالبِ سبز در جهان شناخته شده بود (به عنوان مثال به رنگ سبز به عنوان نماد قاره اروپا در لوگوی بازیهای المپیک اشاره می کنم) ولی در طرح کولهاوس هلندی با مجموعه ای از رنگها مواجهیم که بیشتر به نشاط و گرایش شهروندان اروپایی به زندگی اشاره دارد. ویژگی مثبت طرح، قابلیت گسترش آن است به نحوی که با افزایش کشورهای عضو اتحادیه اروپا، پرچم کشورهای جدید به راحتی قابلیت افروده شدن در بارکد فعلی را دارند. فعلاً پرچم 25 کشور در طرح گنجانده شده است.

Tuesday, February 21, 2006

ترجمه یک کتاب

یک خبر خوب: چند روزی است که آلمانی زبانها هم از لذت خواندن بهترین رمان ایرانی سال 1380 بهره مند شده اند. ترجمه آلمانی اولین رمان بلند خانم زویا پیرزاد "چراغها را من خاموش مي‌كنم" تازگیها وحتی پیش از انتشار ترجمه انگلیسی اش، به بازار کتاب آمده و برای من که پیشترها نسخه فارسی این کتاب را - به واسطه هدیه ارزشمندی که از دوستی دریافت کرده بودم - خوانده ام، فرصت مناسبی پیش آمده تا با مطالعه دوباره نسخه ترجمه شده، هم دوباره سری به دنیای ذهنی "کلاریس" و خانواده اش بزنم و هم زبان جدیدی را که در حال یادگیری آن هستم، از طریق این دوباره خوانی بهبود ببخشم.

در طرح روی جلدِ نسخه فارسی کتاب، به موقعیت مکانی داستان که شهر آبادان در دهه 40 شمسی است توجه شده و در تصویر روی جلد نسخه آلمانی به شخصیت اصلی – کلاریس – که داستان از زبان او روایت می شود، تاکید شده است

Friday, February 17, 2006

مطللعات جنسیتی در معماری 1

متن زیر برگردان فارسی بخشی از کتابی است به نام Raum, Macht, Differenz که خانم Dörte Kuhlmann در سال 2003 تالیف نموده است.

زنان در تاریخ هنر و معماری

در سال 1991، جایزه معماری پریتزکر به رابرت ونتوری[1] اعطا شد و او با واژه های زیر از دریافت این جایزه – بتنهایی - انتقاد کرد:

It 's a bit of disappointment that the Prize didn't go to me and Denise Scott Brown, because we are married not only as individuals, but as designers and architects.

در حقیقت ونتوری و اِسکات براون[2]، که برای نخستین بار در دهه 60 میلادی با یکدیگر آشنا شده بودند، اکثر طرحهای مهمی را که ونتوری در نهایت بدلیل طراحی آنها، موفق به دریافت جایزه شده بود را مشترکاً و با همکاری یکدیگر انجام داده بودند. دنیس اِسکات براون بطور رسمی از سالهای دهه هفتاد میلادی به عنوان همکار کلیه پروژه ها در کنار ونتوری شناخته می شود. البته این اولین بار نیست که چنین اتفاق نامعمولی در تاریخ معماری روی می دهد و در آن نقش معماران زن، کاملاً نادیده گرفته می شود. کارن کینگزلی[3] به طعنه در این باره می نویسد که در کتاب تاریخ معماری کنت فرامپتون[4] بنام "معماری مدرن: یک تاریخ انتقادی[5]" نیز که اسامی تعداد ی از معماران برجسته مرد و زن را در بر دارد، تنها به نام 4 هنرمند یا معمار زن اشاره شده است: گرترود یکیل[6]، شارلوت پریاند[7]، مارگاریت مک دونالد مکینتاش[8] و لیلی رایش[9]. در مقایسه با تعداد معماران زنی که در آن دوره زمانی به کار اشتغال داشتند، تعداد افرادی که در کتاب فرامپتون بدانها پرداخته شده، از نظر آماری فوق العاده پایین و ناچیز می باشد. البته این انتقاد به کتاب فرامپتون شاید کاملاً توجیه پذیر نباشد چرا که او در متن کتابش از معماران زن فراوانی نیز همانند آیلین گری، دوریس توس، آینو آلتو و همینطور دنیس اِسکات براون – بصورت گذرا – نام می برد که البته نام بعضی از آنها در نمایه کتاب از قلم افتاده است.
حتی در برخی کتب و منابع نوشتاری نیز که مشترکاً توسط نویسندگان مرد و زن نگارش یافته، می توان نشانه هایی از نادیده گرفتن نقش خانمها را در نگارش کتاب مشاهده کرد. دنیس اِسکات براون اینجا هم بی عدالتی را در کتاب خود به نام "از لاس وگاس بیاموزیم[10]" - که امروزه به عنوان یک متن کلاسیک در معماری اعتبار دارد - بار دیگر تجربه کرده است. علیرغم اینکه این کتاب، مشترکاً توسط او و همسرش (ونتوری) و همینطور استیو ایزنور[11] به رشته تحریر در آمده است، ولی همواره فقط از ونتوری به عنوان نویسنده این کتاب نام برده می شود. اِسکات براون در این باره معتقد است:

As a wife, I am very happy to see my husband honored, but as a collaborator I feel very unhappy to see my work attributed to Bob… We have developed a body of theory together that owes a great deal to both of us. It is difficult to unseam it.
برای آشنایی با سابقه حرفه ای دنیس اِسکات براون اینجا را بخوانید.

[1] Robert Venturi
[2] Denise Scott Brown
[3] Karen Kingsley
[4] Kenneth Frampton
[5] Modern Architecture: A Critical History
[6] Gertrude Jekyll
[7] Charlotte Perriand
[8] Margaret MacDonald Macintosh
[9] Lilly Reich
[10] Learning from Las Vegas
[11] Steve Izenour

Monday, February 13, 2006

طرح ِ نوشته های آتی

هر چند که در مورد خط مشی و محتوای مطالبی که قرار است در این وبلاگ منتشر کنم، محدودیتی برای خود قائل نشده ام ولی - فعلاً - تصمیم بر آن دارم تا حد امکان از پرداختن به مسائل روز و مطالبی که تنها در یک دوره زمانی محدود "خواندنی" تلقی می شود، پرهیز کنم و به جای آن بیشتر به طرح مباحث تئوریک در محدوده کلی هنرها و بویژه معماری بپردازم. این تصمیم به معنی عدم پیگیری تحولات و اخبار روزمره نیست، بلکه بیشتر از زودگذر بودن این نوع تحولات ناشی می شود و برای کسی که قصد به روز رسانی مداوم محتوایات وبلاگش را ندارد، پرداختن به مسائل "داغ" و "تازه" می تواند کار بیهوده ای باشد و چه بسیارند رسانه هایی متعددی که بصورت حرفه ای در طول شبانه روز به این کار اشتغال دارند. شاید یکی از ویژگیهای مجلات فرهنگی، هنری، سینمایی یا یک مجله تخصصی معماری این باشد که محتوای این نشریات علیرغم اینکه در گذر زمان، دیگر "تاره" محسوب نمی شوند ولی خصوصیت "خواندنی" بودن را برای همیشه حفظ می کنند و خواننده می تواند از تک تک شماره ها و نسخه های چاپ شده آنها مجموعه ی ارزشمند جمع آوری کند و در آینده نیز بر حسب نیاز خود به "آرشیو" مطالب جمع آوری شده رجوع کند. هدف من هم تا حدودی رسیدن به این نقطه است که آرشیو "طرح نوشته" بایگانی مطالبی باشد که همیشه "خواندنی" هستند و از تلنبار شدن این طرح نوشته ها، ذره ذره کلیتی بوجود بیاید که در آینده هیچ یک از اجزایش به دلیل موضوعیت نداشتن، نادیده گرفته نشوند. البته این تنها هدفی است که من قصدِ دنبال کردن آن را دارم و می دانم این نگرش با تعریف رایجی که از وبلاگ نویسی وجود دارد، سازگاری ندارد!

Saturday, February 04, 2006

متروپولیس

متروپولیس یک شهر بزرگ صنعتی است که به دو قسمت زیرزمینی و روی زمینی تقسیم شده است. زیرزمینیها، کارگران و مردم فقیرِ بدور از نور خورشید هستند که در شرایط مشقت بار، در اعماق زمین مشغول به زندگی هستند. این کارگران، ساعتهای بدون وقفه، برای تامین انرژی مورد نیاز شهر، در پای ماشینهای غول آسا مشغول به کارند و در مقابل، روی زمینیها غرق در تجملات بی پایان و رفاه مطلق زندگی می کنند و از تلاش و کوششی که در لایه زیرزمینی شهرتوسط کارگران، برای بقای فیزیکی و چرخاندن چرخهای شهر صورت می گیرد، تقریباً بی اطلاع هستند.

این ساختاری است از شهر آینده، که فریتز لانگ، فیلمساز مشهور اتریشی-آمریکایی، در فیلم خود به سال 1926 به تصویر کشیده است و قرار است چشم اندازی از شهر و طبقه بندی اجتماعی حاکم برآن، در سال 2026 ترسیم کند. این فیلم به نوعی، اولین فیلم علمی و تخیلی تاریخ سینما نیز محسوب می شود، و تلاشی که در آن برای فضاسازی شهر مکانیکی و نمایش چگونگی سلطه صنعت در زندگی روزمره طبقه پایین جامعه، و استفاده از جلوه های ویژه تصویری صورت گرفته، به زمان خود و در زمان حیات سینمای صامت، پدیده ای پیشرو و قابل ستایش بوده است. قصدم در این نوشته، پیگیری فیلم و یا خط داستانی روایت شده در آن نیست، بلکه می خواهم ببینم شهر خیالی لانگ، تا چه حد با واقعیتهای امروزی شهرهای ما در سال 2006 و در زمانی که هنوز بیست سال با افق ترسیم شده لانگ فاصله داریم، انطباق دارد؟

یک) بلندمرتبه سازی و زندگی در برجهایی سر به آسمان کشیده را باید از ویژگیهای غیر قابل انکار شهرهای آینده دانست. جایی که فضا برای زندگی در یک سطح تمام می شود و بشر برای حلِ مشکلِ کمبودِ فضا به زندگی در سطوح محتلف روی می آورد. در چند دهه قبل، شهرهای بزرگ آمریکای شمالی و امروزه شهرهای پرتراکم آسیای جنوب شرقی در چنین موقعیتی قرار گرفته اند و رقابت شدیدی که بین این شهرها برای تصاحب عنوانِ مرتفع ترین آسمانخراش دنیا در گرفته است، از همین گرایش فزاینده حکایت می کند. شهر تایپه که امروز محل قرارگیری بلندترین برج دنیاست، بزودی و پس از احداث برج آزادی در منهتن، جای خود را به نیویورک خواهد داد. نیویورک در سال 2009 این عنوان را به دبی واگذار می کند، و دبی نیز به ... و الی آخر. بنابراین لانگ در تصورات خود ازسازه ها و آسمانخراشهای غول آسای آینده، تصویری نسبتاً قابل باور ارائه داده که به نظرم ریشه این مسئله را باید در رویایی که همواره بشر از دوران باستان تاکنون برای بلند و بلندتر ساختن در سر داشته توجیه کرد. برج بابل و بناهای زیگوراتی شکل مثل معبد چغازنبیل در ایران که به آسمان نظر داشتند، نمونه ای از تلاشهای بشر در طول تاریخ برای فتح آسمانها از طریق معماری هستند. این بدان معناست که علاوه بر مقتضیات ناشی از کمبود سطح، باید به این بلندپروازیهای بشر برای پیشرفتهایی از این دست نیز توجه داشت.

دو) شبکه حمل و نقل عمومی متروپولیس، مجموعه ایست از خیابانهای عریض، باز هم در سطوح مختلف، با پل ها و ارتباطات افقی غیر همسطح و تراکم فراوانی از خودروهای در حال حرکت. نکته هیجان انگیزتر وجود یک مسیر هوایی برای حمل و نقل خطوط هوایی در آسمان شهر است. این هواپیما در ارتفاعی مشابه ارتفاع برجهای شهر در حال حرکت هستند، و گاهی حتی در ارتفاعی پایین تر به خودروها و پلهای معلق شهر، نزدیک می شوند. با دیدن صحنه های مربوط به پرواز کنترل نشده هواپیماها، تماشاگر امروزی این فیلم لبخندی بر لبانش نقش می بندد چرا که باور این مسئله برایش با توجه به وضعیت امروزی شهرهای ما، غیرممکن به نظر می رسد. اگر فیلم در این زمینه خیلی جلوتر از زمان خود حرکت کرده، در مقابل در نمایش ماشینها و هواپیماهای در حال حرکت، از طرحهای روز مربوط به زمان ساخت فیلم استفاده کرده و هیچ پیش بینی ای از نحوه تکامل و پیشرفت تکنولوژی ساخت خودرو و هواپیما در آینده ارائه نداده است. این مسئله در مورد معماری ساختمانهای متروپولیس که در بند بعدی قصد توضیح دادن آنرا دارم نیز صادق است. بعلاوه، هیچ عابر پیاده ای در حال حرکت در خیابانهای متروپولیس نمایش داده نمی شود. احتمالاً بزرگی شهر و نبود کوچکترین فرصتی برای فراغت، امکان انجام چنین کاری را از شهروندان مرفه لایه بالایی شهر دریغ کرده، ولی کارگران مشغول به کار در لایه زیرزمینی، وسیله ای چز پاهای خود و آسانسورهای عمومی بزرگ برای حرکت در کارگاههای زیرزمینی شهر ندارند.

سه) معماری برجهای متروپولیس، با ساختار فلزی و شیشه ایش، بیشتر یادآور جنبش مدرن در معماری است که سنگ بنای آن همان سالها و با افتتاح مدرسه باوهاس در آلمان به سال 1922 گذاشته شد. پیش بینی این مسئله در آن روزها که معماری در آینده به چه سمت وسویی خواهد رفت، کار ساده ای نبوده و شاید گرایش و اقبال عمومی که در آن سالها با معماری مدرن همراه بود، طراحان صحنه این فیلم را بدان سو هدایت کرده باشد که برای طرح معماری برجهای متروپولیس در سال 2026 از همان الگوهای مدرن در حال رواج آن روزها استفاده کنند. اما علیرغم گسترش و همه گیری معماری مدرن، زمان چندان با آن همراهی نکرد و یکنواختی و ماشینی شدن این معماری، راه را برای ورود تئوریهای جدیدتر باز کرد. مسلماً ساختارگرایی و سنگینی طرحهای به کار رفته در برجهای متروپولیس با گرایشهای جدیدی که امروز در طراحی برجها بوجود آمده و نمونه هایی از آن در طرحهای پیشنهادی برای جایگزینی برجهای مرکز تجارت جهانی در نیویورک قابل بررسی است، فاصله فراوان دارد.

چهار) آدمها و تقسیم بندی آنها به دو گروه اجتماعی مرفه و فقیر باحداکثر اختلاف طبقاتی ممکن، امری است که در جامعه امروزی با چنین شدتی مصداق ندارد و اگر چه که شکاف بین ثروتمدان و قشر فقیر جامعه روز به روز در حال افرایش است ولی دیگر حصار مرگبار دور اجتماع فقیر و سلب حق حضور آنها در اجتماعات عمومی در کنار متمولین نیز وجود ندارد و این مسئله بیشتر سیستم برده داری در دوران فراعنه مصر باستان را به ذهن متبادر می کند، و برای فیلمی که قرار است از آینده بگوید، تازگی چندانی ندارد.

پنج) در این فیلم، ماشین و فرآیندهای مکانیکی ناشی از آن، حرف اول و آخر را میزند. حرکت یک چرخ دنده در اولویت اول و ادامه حیات سیستم بر ادامه حیات انسانها مقدم است.

تحقق شهری که در فیلم متروپولیس نمایش داده شده تا سال 2026، مسلماً با سرعت تحولاتی که امروزه شاهد آنها هستیم، بعید و دور از ذهن است. ابن فیلم همانطور که بالاتر نوشتم در ژانر عملی-تخیلی ساخته شده والزامی برای واقعیت یافتن جنبه های تخیلی به کار رفته در آن وجود ندارد. اما با بررسی جنبه های علمی شاید به نکته هایی بتوان رسید که آموزنده باشد.

Saturday, January 28, 2006

مهرداد یزدانی

در حین مرور طرحهای رسمی و غیر رسمی پیشنهادی برای شرکت در مسابقه طراحی برجهای جدید مرکز تجارت جهانی در نیویورک، تصادفاً به نام مهرداد یزدانی، یک معمار ایرانی الاصل مقیم لس آنجلس برخورد کردم. از آنجا که این مسابقه درعرصه بین المللی از اهمیت ویژه ای برخوردار است و محلی برای عرض اندام چهرهای معتبر و شناخته شده معماری به شمار می آید، ایرانی بودن بودن این نام و حضورش در کنار نام بزرگان معماری، کنجکاوم کرد تا در مورد این شخص ناشناس اطلاعات بیشتری به دست بیاورم.

موتور جستجوی گوگل، اولین و ساده ترین راهی بود که می توانستم از آن استفاده کنم و با تایپ نام مهرداد یزدانی به حروف لاتین، توانستم اطلاعات نسبتاً جامعی از این شخص و فعالیتهای حرفه ایش به دست آورم. اینکه او در چه سالی متولد شده، از چه دانشگاهی فارغ التحصیل شده، در طراحی په پروژه هایی شرکت داشته، در چه دفاتری فعالیت داشته و چه جوایزی را در مسابقات معماری کسب کرده است. در واقع، همه اطلاعات لازم برای آشنایی اولیه و مقدماتی. انتشار کتابی از او و آثارش و همچنین شرکت او در نمایشگاهی در موزه هنرهای مدرن نیویورک، تا حدودی شناخته بودن این نام در عرصه جهانی نشان می داد. اما در کمال تعجب، هیچ صفحه ای در پهنه اینترنت پیدا نکردم که نام این فرد را با نگارش فارسی اش در خود جای داده باشد. بر مبنای اطلاعات انگلیسی و سوابق حرفه ای مربوط به مهرداد یزدانی، او را نمی توان معماری ناشناس در عرصه جهانی به شمار آورد ولی اینکه چرا او در سرزمینی مادری اش ناشناخته مانده، مقوله ای است که به بررسی بیشتر نیاز دارد

منبع تصویر
Imagining Ground Zero

Saturday, January 21, 2006

Studio Hochbau

بالاخره تمام شد. جدی ترین پروژه درسی ای که در دوره جدید تحصیلی ام در اتریش با آن مواجه بودم، روز گذشته و در قالب یک فعالیت گروهی به اتمام رسید


تفاوتهای عمده ای که در مجموع پس از گذراندن این دوره، در مقایسه با طرحهای گذرانده در ایران می توانم به آنها اشاره کنم، بدین شرح است

یک) در اینجا برخلاف واحدهای طراحی ایران که یک استاد محور کلیه فعالیتهای آتلیه و راهنمایی طرحهای دانشجویان است، یک انستیتو وظیفه هدایت و پیشبرد پروژه های دانشجویی را بر عهده دارد. یعنی دانشجو برای کار، مجموعه ای از اساتید (حدوداً 10 نفر) را در پیش روی خود می بیند و برای کرکسیون می تواند هر بار بسته به موضوع مورد بحث و تخصص استاد دست به انتخاب بزند و به یکی از آنها مراجعه کند. البته این حالت ایده ال قضیه است و ممکن است که دانشجویان بدون توجه به برنامه زمان بندی حضور اساتید در انستیتو، هر بار بصورت اتفاقی با اساتید مختلف مواجه شوند

دو) آتلیه به مفهومی که در ایران رایج بود، وجود ندارد. انستیتو محل ملاقات و کرکسیون با اساتید است و در واقع این دانشجو است که برای مشاوره به نزد استاد می رود و از او راهنمایی می خواهد. دیگر از کلاس و آتیله ای که یک استاد اداره کننده آن باشد و دانشجویان موظف به حضور در آن و ارائه کارهایشان باشند، خبری نیست. همه چیز به خواست و اراده دانشجو واگذار شده ، روز و تاریخ ثابت و معینی برای کرکسیون به دانشجویان تحمیل نمی شود. درب انستیتو تقریباً همه روزه بر اساس یک برنامه زمانبندی ترتیب حضور اساتید باز است و حضور و غیاب بر پایه دفعات کرکسیونها صورت می گیرد. بعلاوه، حوزه تخصص اساتید از یکدیگر تفکیک شده اند و برای طراحی معماری، سازه، تاسیسات و ... می توان به استاد صاحب نظر در حوزه مربوطه مراجعه کرد

سه) کانسپت و ایده اولیه نقش بسزایی در ارزشگذاری نهایی طرحها بازی می کند. در صورت فقدان این کانسپت و عدم رعایت پروسه طراحی، احتمال پذیرش پروژه بسیار ضعیف می شود. بعلاوه، مردود دانستن و عدم پذیرش پروژها در اثر ضعف محتوایی و ضعف در ارائه در اینجا یک مسئله بسیار معمول و جا افتاده ای به شمار میرود و هر انستیتو سعی می کند برای حفظ نام و جایگاه خود در کل دانشکده، به معیارهایی که برای ارزشگذاری پروژه ها تعیین کرده، وفادار بماند

چهار) حضور فیزیکی دانشجویان در روز تحویل پروژه الزامیست. دانشجو موظف است که مجدداً در روز تحویل، به دفاع از پروژه خود در برابر سایر دانشجویان بپردازد و پاسخگوی سئوالات و ابهامات موجود در نزد اساتید باشد. شاید در ایران تنها پروژه ای که موظف به دفاع از آن در همان روز تحویلش هستیم، پروژه دیپلم یا همان پایان نامه باشد ولی نباید از تاثیر بحثها و گفتگوهایی که در روز تحویل در می گیرد به آسانی گذشت

پنج) دوره زمانی کار بر روی یک پروژه الزاماً به یک ترم و یک دوره کاری 3 یا 4 ماهه محدود نمی شود و بر اساس حجم و وسعت کار این مدت قابل افزایش است

شش) با توجه به وسعت فضای دانشگاه و تعدد دانشجویان معماری، اینترنت ابزار مهمی در اطلاع رسانی و آگاهی دانشجویان از رخدادها و فعالیتهای جدید دانشگاهی و ارائه منابع دیجیتال برای شروع طراحیها به شمار میرود تا آنجا که به جرات می توان گفت که با حذف اینترنت، بخش عظیمی از نظم و ترتیب موجود مختل خواهد شد. صفحات شخصی که در وب سایتهای انستیتوها به هر دانشجو اختصاص داده شده و امکان ثبت نام و انتخاب واحد آنلاین و برقراری ارتباط از طریق فورومها را مهیا می کند، نمونه ای از این تاثیر را نشان می دهد

Saturday, January 07, 2006

تجدید نظر

دیشب در حین خواندن بعضی از وبلاگهای فارسی که همیشه به آنها سر می زنم، با کلیک بر روی چند لینک بهم مرتبط، به دنیای جدیدی هدایت شدم و با نوعی از ادبیات وبلاگ نویسی آشنا شدم، که خواندنش و دیدن واژه های بعضاً ناپسند به کار رفته در آن، برایم عذاب آور بود. نویسنده ای در مقام پاسخگویی به نویسنده دیگر بر آمده بود اما این پاسخگویی بیشتر به تحقیر طرف مقابلش می مانست تا پاسخی منطقی و روشنگرانه به او. می دانید، دلم لحظه ای گرفت و ترجیح دادم که از این پس در مورد لینکهای کنار صفحات کمتر کنجکاوی بخرج دهم و کارم را به همان چند وبلاگ ثابتی که روزانه مطالعه می کنم، خلاصه کنم. خوشبختانه همشهریهای وینی وبلاگهای خواندنی ای دارند. به گونه ای می نویسند، که همیشه منتظر خواندن پستهای جدیدتر و مطالب تازه ترشان هستم.

Tuesday, January 03, 2006

رسانه و ارتباط

تابستان وقتی در ایران بودم، شنیدم که سیما مجموعه برنامه ای تحت عنـوان مهاجران تدارک دیده که در آن با ارائه گزارشی مستند، چهره های برتر جامعه ی ایرانیان خارج از کشور، که در عرصه های علمی و فرهنگی به موفقیتهای بین المللی دست یافته اند، به هموطنان داخل کشور معرفی می گردند. یکی از ایرانیهای موفقی که فعالیتهایش در یکی از قسمتهای این مجموعه مورد بررسی قرار گرفت، دکتر "آرمین محسن دانشگر" از فارغ التحصیلان سابق و از اساتید فعلی معماری در دانشگاه فنی وین بود. متاسفانه همزمان با پخش این برنامه، در سفر بودم و امکان تماشای آنرا پیدا نکردم ولی بعد از شنیدن واکنشهای مختلف دوستان و افرادی که به تماشای این برنامه نشسته بودند، کنجکاو شدم که پس از بازگشت به وین و شروع مجدد سال تحصیلی، در مورد این استاد ایرانی موفق، که در دانشگاه ما، مشغول به تدریس است، تحقیق بیشتری کنم. شناخت من از او تنها به یکی از جلسات معارفه ی واحدهای طراحی محدود میشد. با وسعت و تنوعی که در انتخاب واحدهای درسی بر اساس علایق شخصی هر دانشجو وجود دارد، گزینه های متعددی برای انتخاب بر سر راهم قرار داشت و من ترجیح دادم که آن ترم، به جای حضور در کلاس آقای دانشگر، در استودیویی دیگری به میزبانی انستیتویی دیگر شرکت کنم. در مجموع فکر می کنم که 5 استاد ایرانی در انستیتوهای محتلف رشته معماری، در دانشگاه وین مشغول به تدریس هستند اما در میان این تعداد تنها همین دکتر دانشگر است که ارتباطی مستقیم با جامعه دانشگاهی ایران دارد و برای دانشجویان ایرانی شخصیت شناخته شده ای محسوب می شود. اینکه این شناخت و ارتباط تا چه حد مرهون برنامه مهاجران بوده است، خود نکته ای قابل تامل است. بدون شک، انعکاسهای ناشی از پخش این برنامه، کارکرد مثبتی در برقراری این ارتباط داشته است. سخنرانی هفته گذشته آقای دانشگر در حضور 1800 دانشجوی دانشگاه آزاد همدان، هم نکته ای در تایید تأثیر عظیم رسانه ملی در برقراری این ارتباط است که باید آن را به فال نیک گرفت. فکر نمی کنم در سالیان گذشته از سخنرانی مثلاً ماریو بوتا یا چارلز جنکز در سینما تک موزه هنرهای معاصر چنین استقبال گسترده ای به عمل آمده باشد

در مورد طراحیهای آقای دانشگر و پروژهای او در ایران و اتریش، بهترین منبع برای مطالعه، سایت شخصی اوست. بعلاوه، خواندن جدیدترین مقاله در همشهری امروز نیز به قلم آقای بهرام هوشیار یوسفی پیرامون آقای دانشگر و آثارش خالی از فایده نخواهد بود

امیدوارم که در آینده، در فرصتی مناسب و با انجام مطالعه بیشتر بتوانم، در مورد طرحهای آقای دانشگر در وین و یویژه طرح ویژه ای که برای طبقات زیر شیروانی خانه های قدیمی ارائه داده و نمونه ای از آن را در دفتر کار خود پیاده کرده است، مطالبی بنویسم. فعلاً مشغله های ناشی از روزهای منتهی به پایان ترم، فرصت هر کارِ اضافه ای را از من گرفته

تصویر زیر، تیتراژ برنامه مهاجران، قسمت مربوط به دکتر دانشگر را نشان می دهد. در پس زمینه بزرگترین سالن کنفرانس دانشگاه فنی وین با ظرفیت 643 نفر به تصویر کشیده شده است
(منبع: Daneshgar.net)