Saturday, February 25, 2006

ایده بارکد در طراحی لوگوی اتحادیه اروپا

اتریش از ابتدای سال 2006 ریاست دوره ای اتحادیه اروپا به مدت 6 ماه بر عهده گرفته است و جالب است بدانید که در دوره مسئولیت این کشور، برای اولین بار از لوگوی طراحی شده "رِم کولهاس" و دفتر معماری "OMA" بطور رسمی در تبلیغات عمومی شهر و موسسات سیاسی استفاده شده است.

ایده اولیه این طرح، بر مبنای ایجاد یک زبان بصری خاص بین کشورهای عضو، در سال 2001 توسط کولهاوس ارائه شد و او سعی کرد با استفاده از ایده بارکدها تنوع رنگ و گوناگونی موجود در اروپای متحد را به کمک رنگهای اصلی پرچم هر کشور به تصویر بکشد. شاید تاکنون اروپا با رنگِ غالبِ سبز در جهان شناخته شده بود (به عنوان مثال به رنگ سبز به عنوان نماد قاره اروپا در لوگوی بازیهای المپیک اشاره می کنم) ولی در طرح کولهاوس هلندی با مجموعه ای از رنگها مواجهیم که بیشتر به نشاط و گرایش شهروندان اروپایی به زندگی اشاره دارد. ویژگی مثبت طرح، قابلیت گسترش آن است به نحوی که با افزایش کشورهای عضو اتحادیه اروپا، پرچم کشورهای جدید به راحتی قابلیت افروده شدن در بارکد فعلی را دارند. فعلاً پرچم 25 کشور در طرح گنجانده شده است.

Tuesday, February 21, 2006

ترجمه یک کتاب

یک خبر خوب: چند روزی است که آلمانی زبانها هم از لذت خواندن بهترین رمان ایرانی سال 1380 بهره مند شده اند. ترجمه آلمانی اولین رمان بلند خانم زویا پیرزاد "چراغها را من خاموش مي‌كنم" تازگیها وحتی پیش از انتشار ترجمه انگلیسی اش، به بازار کتاب آمده و برای من که پیشترها نسخه فارسی این کتاب را - به واسطه هدیه ارزشمندی که از دوستی دریافت کرده بودم - خوانده ام، فرصت مناسبی پیش آمده تا با مطالعه دوباره نسخه ترجمه شده، هم دوباره سری به دنیای ذهنی "کلاریس" و خانواده اش بزنم و هم زبان جدیدی را که در حال یادگیری آن هستم، از طریق این دوباره خوانی بهبود ببخشم.

در طرح روی جلدِ نسخه فارسی کتاب، به موقعیت مکانی داستان که شهر آبادان در دهه 40 شمسی است توجه شده و در تصویر روی جلد نسخه آلمانی به شخصیت اصلی – کلاریس – که داستان از زبان او روایت می شود، تاکید شده است

Friday, February 17, 2006

مطللعات جنسیتی در معماری 1

متن زیر برگردان فارسی بخشی از کتابی است به نام Raum, Macht, Differenz که خانم Dörte Kuhlmann در سال 2003 تالیف نموده است.

زنان در تاریخ هنر و معماری

در سال 1991، جایزه معماری پریتزکر به رابرت ونتوری[1] اعطا شد و او با واژه های زیر از دریافت این جایزه – بتنهایی - انتقاد کرد:

It 's a bit of disappointment that the Prize didn't go to me and Denise Scott Brown, because we are married not only as individuals, but as designers and architects.

در حقیقت ونتوری و اِسکات براون[2]، که برای نخستین بار در دهه 60 میلادی با یکدیگر آشنا شده بودند، اکثر طرحهای مهمی را که ونتوری در نهایت بدلیل طراحی آنها، موفق به دریافت جایزه شده بود را مشترکاً و با همکاری یکدیگر انجام داده بودند. دنیس اِسکات براون بطور رسمی از سالهای دهه هفتاد میلادی به عنوان همکار کلیه پروژه ها در کنار ونتوری شناخته می شود. البته این اولین بار نیست که چنین اتفاق نامعمولی در تاریخ معماری روی می دهد و در آن نقش معماران زن، کاملاً نادیده گرفته می شود. کارن کینگزلی[3] به طعنه در این باره می نویسد که در کتاب تاریخ معماری کنت فرامپتون[4] بنام "معماری مدرن: یک تاریخ انتقادی[5]" نیز که اسامی تعداد ی از معماران برجسته مرد و زن را در بر دارد، تنها به نام 4 هنرمند یا معمار زن اشاره شده است: گرترود یکیل[6]، شارلوت پریاند[7]، مارگاریت مک دونالد مکینتاش[8] و لیلی رایش[9]. در مقایسه با تعداد معماران زنی که در آن دوره زمانی به کار اشتغال داشتند، تعداد افرادی که در کتاب فرامپتون بدانها پرداخته شده، از نظر آماری فوق العاده پایین و ناچیز می باشد. البته این انتقاد به کتاب فرامپتون شاید کاملاً توجیه پذیر نباشد چرا که او در متن کتابش از معماران زن فراوانی نیز همانند آیلین گری، دوریس توس، آینو آلتو و همینطور دنیس اِسکات براون – بصورت گذرا – نام می برد که البته نام بعضی از آنها در نمایه کتاب از قلم افتاده است.
حتی در برخی کتب و منابع نوشتاری نیز که مشترکاً توسط نویسندگان مرد و زن نگارش یافته، می توان نشانه هایی از نادیده گرفتن نقش خانمها را در نگارش کتاب مشاهده کرد. دنیس اِسکات براون اینجا هم بی عدالتی را در کتاب خود به نام "از لاس وگاس بیاموزیم[10]" - که امروزه به عنوان یک متن کلاسیک در معماری اعتبار دارد - بار دیگر تجربه کرده است. علیرغم اینکه این کتاب، مشترکاً توسط او و همسرش (ونتوری) و همینطور استیو ایزنور[11] به رشته تحریر در آمده است، ولی همواره فقط از ونتوری به عنوان نویسنده این کتاب نام برده می شود. اِسکات براون در این باره معتقد است:

As a wife, I am very happy to see my husband honored, but as a collaborator I feel very unhappy to see my work attributed to Bob… We have developed a body of theory together that owes a great deal to both of us. It is difficult to unseam it.
برای آشنایی با سابقه حرفه ای دنیس اِسکات براون اینجا را بخوانید.

[1] Robert Venturi
[2] Denise Scott Brown
[3] Karen Kingsley
[4] Kenneth Frampton
[5] Modern Architecture: A Critical History
[6] Gertrude Jekyll
[7] Charlotte Perriand
[8] Margaret MacDonald Macintosh
[9] Lilly Reich
[10] Learning from Las Vegas
[11] Steve Izenour

Monday, February 13, 2006

طرح ِ نوشته های آتی

هر چند که در مورد خط مشی و محتوای مطالبی که قرار است در این وبلاگ منتشر کنم، محدودیتی برای خود قائل نشده ام ولی - فعلاً - تصمیم بر آن دارم تا حد امکان از پرداختن به مسائل روز و مطالبی که تنها در یک دوره زمانی محدود "خواندنی" تلقی می شود، پرهیز کنم و به جای آن بیشتر به طرح مباحث تئوریک در محدوده کلی هنرها و بویژه معماری بپردازم. این تصمیم به معنی عدم پیگیری تحولات و اخبار روزمره نیست، بلکه بیشتر از زودگذر بودن این نوع تحولات ناشی می شود و برای کسی که قصد به روز رسانی مداوم محتوایات وبلاگش را ندارد، پرداختن به مسائل "داغ" و "تازه" می تواند کار بیهوده ای باشد و چه بسیارند رسانه هایی متعددی که بصورت حرفه ای در طول شبانه روز به این کار اشتغال دارند. شاید یکی از ویژگیهای مجلات فرهنگی، هنری، سینمایی یا یک مجله تخصصی معماری این باشد که محتوای این نشریات علیرغم اینکه در گذر زمان، دیگر "تاره" محسوب نمی شوند ولی خصوصیت "خواندنی" بودن را برای همیشه حفظ می کنند و خواننده می تواند از تک تک شماره ها و نسخه های چاپ شده آنها مجموعه ی ارزشمند جمع آوری کند و در آینده نیز بر حسب نیاز خود به "آرشیو" مطالب جمع آوری شده رجوع کند. هدف من هم تا حدودی رسیدن به این نقطه است که آرشیو "طرح نوشته" بایگانی مطالبی باشد که همیشه "خواندنی" هستند و از تلنبار شدن این طرح نوشته ها، ذره ذره کلیتی بوجود بیاید که در آینده هیچ یک از اجزایش به دلیل موضوعیت نداشتن، نادیده گرفته نشوند. البته این تنها هدفی است که من قصدِ دنبال کردن آن را دارم و می دانم این نگرش با تعریف رایجی که از وبلاگ نویسی وجود دارد، سازگاری ندارد!

Saturday, February 04, 2006

متروپولیس

متروپولیس یک شهر بزرگ صنعتی است که به دو قسمت زیرزمینی و روی زمینی تقسیم شده است. زیرزمینیها، کارگران و مردم فقیرِ بدور از نور خورشید هستند که در شرایط مشقت بار، در اعماق زمین مشغول به زندگی هستند. این کارگران، ساعتهای بدون وقفه، برای تامین انرژی مورد نیاز شهر، در پای ماشینهای غول آسا مشغول به کارند و در مقابل، روی زمینیها غرق در تجملات بی پایان و رفاه مطلق زندگی می کنند و از تلاش و کوششی که در لایه زیرزمینی شهرتوسط کارگران، برای بقای فیزیکی و چرخاندن چرخهای شهر صورت می گیرد، تقریباً بی اطلاع هستند.

این ساختاری است از شهر آینده، که فریتز لانگ، فیلمساز مشهور اتریشی-آمریکایی، در فیلم خود به سال 1926 به تصویر کشیده است و قرار است چشم اندازی از شهر و طبقه بندی اجتماعی حاکم برآن، در سال 2026 ترسیم کند. این فیلم به نوعی، اولین فیلم علمی و تخیلی تاریخ سینما نیز محسوب می شود، و تلاشی که در آن برای فضاسازی شهر مکانیکی و نمایش چگونگی سلطه صنعت در زندگی روزمره طبقه پایین جامعه، و استفاده از جلوه های ویژه تصویری صورت گرفته، به زمان خود و در زمان حیات سینمای صامت، پدیده ای پیشرو و قابل ستایش بوده است. قصدم در این نوشته، پیگیری فیلم و یا خط داستانی روایت شده در آن نیست، بلکه می خواهم ببینم شهر خیالی لانگ، تا چه حد با واقعیتهای امروزی شهرهای ما در سال 2006 و در زمانی که هنوز بیست سال با افق ترسیم شده لانگ فاصله داریم، انطباق دارد؟

یک) بلندمرتبه سازی و زندگی در برجهایی سر به آسمان کشیده را باید از ویژگیهای غیر قابل انکار شهرهای آینده دانست. جایی که فضا برای زندگی در یک سطح تمام می شود و بشر برای حلِ مشکلِ کمبودِ فضا به زندگی در سطوح محتلف روی می آورد. در چند دهه قبل، شهرهای بزرگ آمریکای شمالی و امروزه شهرهای پرتراکم آسیای جنوب شرقی در چنین موقعیتی قرار گرفته اند و رقابت شدیدی که بین این شهرها برای تصاحب عنوانِ مرتفع ترین آسمانخراش دنیا در گرفته است، از همین گرایش فزاینده حکایت می کند. شهر تایپه که امروز محل قرارگیری بلندترین برج دنیاست، بزودی و پس از احداث برج آزادی در منهتن، جای خود را به نیویورک خواهد داد. نیویورک در سال 2009 این عنوان را به دبی واگذار می کند، و دبی نیز به ... و الی آخر. بنابراین لانگ در تصورات خود ازسازه ها و آسمانخراشهای غول آسای آینده، تصویری نسبتاً قابل باور ارائه داده که به نظرم ریشه این مسئله را باید در رویایی که همواره بشر از دوران باستان تاکنون برای بلند و بلندتر ساختن در سر داشته توجیه کرد. برج بابل و بناهای زیگوراتی شکل مثل معبد چغازنبیل در ایران که به آسمان نظر داشتند، نمونه ای از تلاشهای بشر در طول تاریخ برای فتح آسمانها از طریق معماری هستند. این بدان معناست که علاوه بر مقتضیات ناشی از کمبود سطح، باید به این بلندپروازیهای بشر برای پیشرفتهایی از این دست نیز توجه داشت.

دو) شبکه حمل و نقل عمومی متروپولیس، مجموعه ایست از خیابانهای عریض، باز هم در سطوح مختلف، با پل ها و ارتباطات افقی غیر همسطح و تراکم فراوانی از خودروهای در حال حرکت. نکته هیجان انگیزتر وجود یک مسیر هوایی برای حمل و نقل خطوط هوایی در آسمان شهر است. این هواپیما در ارتفاعی مشابه ارتفاع برجهای شهر در حال حرکت هستند، و گاهی حتی در ارتفاعی پایین تر به خودروها و پلهای معلق شهر، نزدیک می شوند. با دیدن صحنه های مربوط به پرواز کنترل نشده هواپیماها، تماشاگر امروزی این فیلم لبخندی بر لبانش نقش می بندد چرا که باور این مسئله برایش با توجه به وضعیت امروزی شهرهای ما، غیرممکن به نظر می رسد. اگر فیلم در این زمینه خیلی جلوتر از زمان خود حرکت کرده، در مقابل در نمایش ماشینها و هواپیماهای در حال حرکت، از طرحهای روز مربوط به زمان ساخت فیلم استفاده کرده و هیچ پیش بینی ای از نحوه تکامل و پیشرفت تکنولوژی ساخت خودرو و هواپیما در آینده ارائه نداده است. این مسئله در مورد معماری ساختمانهای متروپولیس که در بند بعدی قصد توضیح دادن آنرا دارم نیز صادق است. بعلاوه، هیچ عابر پیاده ای در حال حرکت در خیابانهای متروپولیس نمایش داده نمی شود. احتمالاً بزرگی شهر و نبود کوچکترین فرصتی برای فراغت، امکان انجام چنین کاری را از شهروندان مرفه لایه بالایی شهر دریغ کرده، ولی کارگران مشغول به کار در لایه زیرزمینی، وسیله ای چز پاهای خود و آسانسورهای عمومی بزرگ برای حرکت در کارگاههای زیرزمینی شهر ندارند.

سه) معماری برجهای متروپولیس، با ساختار فلزی و شیشه ایش، بیشتر یادآور جنبش مدرن در معماری است که سنگ بنای آن همان سالها و با افتتاح مدرسه باوهاس در آلمان به سال 1922 گذاشته شد. پیش بینی این مسئله در آن روزها که معماری در آینده به چه سمت وسویی خواهد رفت، کار ساده ای نبوده و شاید گرایش و اقبال عمومی که در آن سالها با معماری مدرن همراه بود، طراحان صحنه این فیلم را بدان سو هدایت کرده باشد که برای طرح معماری برجهای متروپولیس در سال 2026 از همان الگوهای مدرن در حال رواج آن روزها استفاده کنند. اما علیرغم گسترش و همه گیری معماری مدرن، زمان چندان با آن همراهی نکرد و یکنواختی و ماشینی شدن این معماری، راه را برای ورود تئوریهای جدیدتر باز کرد. مسلماً ساختارگرایی و سنگینی طرحهای به کار رفته در برجهای متروپولیس با گرایشهای جدیدی که امروز در طراحی برجها بوجود آمده و نمونه هایی از آن در طرحهای پیشنهادی برای جایگزینی برجهای مرکز تجارت جهانی در نیویورک قابل بررسی است، فاصله فراوان دارد.

چهار) آدمها و تقسیم بندی آنها به دو گروه اجتماعی مرفه و فقیر باحداکثر اختلاف طبقاتی ممکن، امری است که در جامعه امروزی با چنین شدتی مصداق ندارد و اگر چه که شکاف بین ثروتمدان و قشر فقیر جامعه روز به روز در حال افرایش است ولی دیگر حصار مرگبار دور اجتماع فقیر و سلب حق حضور آنها در اجتماعات عمومی در کنار متمولین نیز وجود ندارد و این مسئله بیشتر سیستم برده داری در دوران فراعنه مصر باستان را به ذهن متبادر می کند، و برای فیلمی که قرار است از آینده بگوید، تازگی چندانی ندارد.

پنج) در این فیلم، ماشین و فرآیندهای مکانیکی ناشی از آن، حرف اول و آخر را میزند. حرکت یک چرخ دنده در اولویت اول و ادامه حیات سیستم بر ادامه حیات انسانها مقدم است.

تحقق شهری که در فیلم متروپولیس نمایش داده شده تا سال 2026، مسلماً با سرعت تحولاتی که امروزه شاهد آنها هستیم، بعید و دور از ذهن است. ابن فیلم همانطور که بالاتر نوشتم در ژانر عملی-تخیلی ساخته شده والزامی برای واقعیت یافتن جنبه های تخیلی به کار رفته در آن وجود ندارد. اما با بررسی جنبه های علمی شاید به نکته هایی بتوان رسید که آموزنده باشد.